آیدین گفت: « خانم سورملینا، اجازه میدهید من شما را دوست داشته باشم؟» سورمه ایستاد. لبخند زد و زبانش را به آرامی به لب بالا کشید. گفت: «اختیار دارید.» آن وقت آیدین او را بوسید؛ با تمام محبت.. او را همچون سرزمینی از پیش تعیین شده از آن خود کرد و بر آن پا گذاشت...

...

سمفونی مردگان